تبليغاتX
سارا
خوشی های کوچک خوشبختی های بزرگ می اورد
سلام سلام

امروز آقا چالوس بودن و من نبودم

نمیدونم چرا همه به من گیر میدن میگن نیستی؟!!!الان دقیقا" ۵ روزه که اومدم رشت باز بچه ها که تو خوابگاه و دانشگاه میبیننم میگن چه عجب تو اومدی!!!!!نیستی!!!کجایی!!!! ما مهر بهت خونه خوش گذشت؟؟؟؟؟؟؟ بعضی بچه ها هر روز منو میبینن هر روزم میگن نیستی!!!!!!!!!!!!!!

این سری با یه تیپ گمی متفاوت اومدم .همه میگن خانوم شدی.اینقد که میگن چه خانوم شدی دارم فکر میکنم مگه قبلا" چی بوووووووودم؟؟؟؟؟؟؟؟

با تیپ قبیلم شیطون تر و کوچیک تر به نظر میرسیدم.خیلی ها خواهان برگشت به اوضاع سابق هستن و خیلی ها میگن اینجوری بهتره.اگه شمار نظزات و حرفها بالاتر بره تا جند روز آتی موضوع تیپ بنده به همه پرسی گذاشته خواهد شد

التماس دعا

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:29  توسط سارا  | 

مگر آنکه بگویی (انشالله)اگر خدا بخواهد و خدا را لحظه ای فراموش مکن و به خلق بگو امید است خدا مرا به حقایقی بهتر و علومی برتر از این قصه هدایت کند.     

                                                                                           سوره ی کهف.آیه 24

 

سلام

احوالات؟؟؟

کیفی یاخچیدی؟(اثرات اردو جهادی)

 

چند روز دارم فکر میکنم الان چه هدفی دارم؟میخوام چیکار کنم!!هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم.

یاد ایام شباب افتادم.یادش بخیر.تا یه زمانی عاشق عرب ها بودم.آرزوم بود برم اهواز یا آبادان زندگی کنم.عاشق لبنان و فلسطین بودم میمردم برا رفتن به اونجا(البته اون موقع هدف فقط اعراب نبودنا بحث حیثیت اسلامی بود).یادش بخیر یه مدتی ایام دبیرستان(حدود 2 3 سال)عاشق این بودم که صورتم جوش بزنه!!!اونم یه دونه پهن روی گونه ام.یه مدت دیگه خیلی حال میکردم پام بشکنه به نظرم خیلی با اتیکت بود .بعد یه مدت حال میکردم فک ام بشکنه و باند پیچی شه!!!!!!!!!!!!اما بیشتر تو کف پا بودم. چقدر آرزو داشتم برم سفر حج....  دلم میخواست یه ماه برم با عشایر زندگی کنم... یا برم ایران گردی....تو تمام این ایام عاشق و کشته مرده ی کاکائو بودم  هر روز کلی کاکائو میزم تو رگ.آمار انواع شرکت ها و طعم های شکلات کاکائویی ها رو داشتم چه ایرانی چه خارجی و کاکائوی محبوبم شکلات هوبی بود.نمیخوردمش کلافه میشدم میگفتم هوبی خونم کم شده...چه لذتو آرامشی داشت خوردنش برام...اینقدر سرمو فکرم مشغول بود که جایی برای بیکاریو فکرای انحرافی نمیموند...پیش دانشگاهی که شدم هم فقط شیطونی و کیف ایام برام مهم بود.کنکور کیلویی چند بود؟همین که یکی از شاگرد زرنگا بودم و به درس روزم میرسیدم کافی بود برام(فقط برا من کافی بود نه برا اطرافیان مثل مامان بابا و آبجی و سامی).اینقدر شنگول و بیخیال بودم که نگو مطمئن هم بودم که دانشگاه قبول میشم یادمه بیشتر از دانشگاه سراسری قبول شدن تو دانشگاه آزاد برام مهم بود.خلاصه دانشگاه سراسری اونم روزانه قبول شدم...خیلی ها بهم میگفتن با این درس نخوندن تو معجزه شده برات...

 

رشتمو دوست داشتم دانشگاهمم دانشگاه تقریبا" مطرحیه.اما باز روند بیخیالی ادامه داشت.یه بار سامی داشت با بابا راجع به نمره هاش حرف میزد همه 98   97  از 100 بودن یهو گفت وای فلان درسو داغون کردم نمرم خیلی پایین شده و  وحشتناکه و خرابکاری کردمو از این حرفا.... بالاخره نمرشو گفت،92 یا 93 از 100...یاد نمره های دانشگاهی خودم افتادمو آروم صحنه رو ترک کردم

 

.....

 

روز آخر اردو جهادی بود یکی از بچه ها مثل بقیه زل زد بهم(این صحنه خیلی برام تکرار میشه مخصوصا" کسایی که اولین بار باهم برخورد میکنیم) یه دفعه بهم گفت:سارا خودمونیما چشمای خیلی مزخرفی داری،نمیشه تشخیص داد چه رنگین هر دفعه یه رنگن.بهش لبخند زدم(از تعریف خفنش خندم گرفت)....

 

 

از جناب... که فقط تو مسائل سیاسی دخالت میکنن میخوام یه اثری از خودشون به جا بذارن.شما میگی میای تو این مسائل شرکت میکنی اما خبری ازتون نیست.چند تا وبلاگ هست که دوست دارم بخونیدشون

 

به شدت التماس دعا.هرکی دعام نکنه سوسک میشه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:52  توسط سارا  | 

به نام خداوند بخشنده مهربان

فیاذالمنّّ و لا یمنّ علیک،ِ منّ علیَُّ بفکاکِ رقبتی مِنَ النّار،فیمَن تمنّ عَلیهِ و اَدخلنی الجنّهَ برَحمَتک یا أرحَمَ الراحمینَ.

پس ای صاحب منت،که منتی بر تو نهاده نمیشود،منت گذاربر من به رهایی کردنم از آتش ،در میان کسانی که برآنها منت نهادی،و داخل کن مرا به رحمتت در بهشت،ای رحیم ترین رحم کنندگان...

سلام

عبادات همه قبول باشه انشاالله

از 18 تا 29 مرداد رفته بودم اردو جهادی.استان زنجان

واقعاً تاثیر گذار بود.روستایی که ما توش بودیم بچه های پیش دبستانی رو دادن به من.و اینجوری شد که من شدم خاله سارای اونجا.

روستای قشنگی بود.بچه های من اونایی که زیر 6 سال بودن،فارسی متوجه نمیشدن و این یه معضل بزرگ واسم بود.اونا فارسی متوجه نمیشدنو منم ترکی بلد نبودم...

فقط خودمو میکشتمو میگفتم آدین ندی؟ تا به هر مصیبتی شده اسمشونو میگفتن.یکی از بچه ها اسمش رعنا بود.فکر کنم 3 یا 4 ساله بود.اول که اصلا ارتباط برقرار نمیکرد.همیشه هم از 2 تا سوراخ بینیش آب دماغش دقیقا تا رو لبش جاری بود.هر از گاهی هم یه زبونی بهش میزدو....یا با پایین بلوزش میگرفتش...

رعنا معروف شده بود به لوله ترکیده...

بعد از چند روز اقامتمون دیدم رعنا ارادت خاصی به مربیش که بنده باشم پیدا کرده و همش خودشو میچسبوند به من فارسی هم متوجه نمیشد....به هر حال جهادی بود دیگه...

 

 

 

 

 

بحث انتخابات هنوزم تو وبم ادامه داره.برخلاف شخص مخالفی که گفته حالش از من بهم میخوره و تو وبلاگش نوشته ورود طرفداران م الف ن ممنوع(یعنی اینقدر ذهنش بسته شده که حتی تحمل حرف مخالفو نداره)من همه ی هموطنامو محترم میشمرم.برا من همه محترمن.اما حق با همه نیست.همه آدمن.

ایشون میگه ما نیومدیم که بزنیم...

واقعا؟؟؟؟راست میگی؟یعنی من باید به دیده های خودمم شک کنم؟نه اینجوری نیست!!!اگه برا زدن نیومده بودین این همه کشته نداشتیم..این همه خرابی نداشتیم...ندا  سهراب  محمد ....هم قربانی جهل یه عده شدنو از این دنیا رفتن.اگه احترام به رای اکثریت از طرف شما نادیده گرفته نمیشد این هموطنامون کشته نمیشدنو الان بودن.شما خودتونو مرید کسی کردین که علت این اتفاقا بود.آقای موسوی اگه میخواست هموطناش کشته نشن اسباب این شرایطو فراهم نمیکرد مردمو تشویق نمیکرد.خیلی ها جو زده شده بودن تو اون شرایط(من خیلی هارو میشناسم که بعد از شزکت تو اختشاشات بدون اینکه صدمه ای بهشون وارد شه میگفتن جوگیر شده بودیم.جوگیر اوضاعو حرفای موسوی) و با سوء استفاده ی بقیه از این هیجانشون ضربه های بدی خوردن.

کسی که هوچی گر این ماجراها بود ازش خبری نیستو احتمالا از به جون هم انداختن جوونای مملکت ککش هم نمیگزه....

تو دعاهاتون منو فراموش نکنین.باقی بقای همه

اللهم عجل لولیک الفرج

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط سارا  | 

سلام سلام به همه

نمیدونم چرا این دومین سالیه که تولدم با تاخیر تو وبلاگ ثبت میشه.بله من الان ۲۰ ساله شدم(البته از رو شناسنامه هنوز ۱۹ ساله ام)

امتحانمو دادم همیشه به همه ی اطرافیان گوشزد میکردم که من فوق العاده خوش شانسم و این رو همه از روز امتحانم فهمیدن و مطمئن شدن.روز قبل از روز عروسی سامی جون من امتحان داشتم و باید میرفتم رشتامتحانم خوب بود خدارو شکر.هرچی تو جامدادیم بود نوشتم(هیچی نخونده بودم مجبور شدم کتابو تو صفحات ریزی خلاصه نویسی کنمو بذارم تو جامدادیم)

 

بله بنده رسما" خاله شدم و جونم برا خواهرزاده ی عزیزم در میره.ماشالله از روزی که به دنیا اومده فهمیدم چقدر دختر دم بختو دورر از بخت وجود دارههمه دارن خودشونو میندازن به عزیز دل من.البته اون تو زمینه ی ازدواج همه چیزو به خاله جونش سپرده تو بیمارستانم اصلا" به دخترا محل نمیذاشت(قربونش برم من)

از برکت وجود بچه  نی نی در خونمو طی چند روز اخیر متوجه شدم که نی نی هایی که فقط شیر مادر میل میکنن خرابکاریهاشون بوی ماست کمی ترش میده

 

در مورد انتخابات هم نمیدونم عزیزانی که دم از  قانون میزنن چرا کشتار این مردم بی گناه رو به گردن دولت میندازن. چرا به شورش گرایی که البته خیلی هاشونم رای داده بودن به چشم کسی که حق باهاشه نگاه میکنن.کسایی که کشته شدن هم وطن منم بودن من برا یکیشون اشک ریختم چون فقط به جرم اینکه تیپ مذهبی داشت کتکش زدنو از بالای پل هوایی پرتش کردن پایین و اون از این دنیا رفت...

اگه اونایی که ریختن تو خیابونا و مردم عزیزمونو به نا حق کشتن رای دادن ما هم رای دادیم اگه میگن به رای اونا باید احترام گذاشته شه به رای ما هایی که هم رای اونا نبودیم هم باید احترام گذاشته شه.

دادگاه ابطحی و عطریانفرو دیدید؟....

کسی که بعد از انتخابات نوع اعتراضشو با اغتشاش میخواست نشون بده کفایت کشور داریو نداره هم وطن عزیزم

موفق باشی

میلاد اما زمان عزیزمون هم مبارک باشه.

اللهم عجل لولیک الفرج

التماس دعا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 0:3  توسط سارا  | 

سلام

امتحانام تموم نشد!!!

امتحانایی که قرار بود 31 خرداد تموم شه هنوز تموم نشده!!!من چند تا نتیجه گرفتم از این ماجرا

1)هنوز 31 خرداد نرسیده که امتحانای من تموم شه

2)31 خرداد شده اما امتحانام تموم نشده پس تقویم ایراد داره

3)امتحانام تموم شده،داغم،حالیم نیست

 

 

 

اما متاسفانه نتیجه گیری هام درست نیست.چون 31 خرداد گذشته و تقویم هم درسته و امتحانای من به خاطر شلوغ بازی و دیوونه بازی یه عده جو زده ی آشوبگر غافل عقب افتاده و هنوز معلوم نیست بعد از امتحان امروزم،امتحان بعدیم کی میشه!

 

 

 

تا چندروز دیگه میشم خاله سارا

 

مثل خاله جونش تیر ماهی در اومده.با سامی کل انداخیم میگفتم نی نی آبجی به من میگه خاله جون سارا ،تو رو هم سامی صدا میکنه

 

 

جناب ... هنوز تو کف احراز هویت شماییم .

 

راستی امتحان قبلیمو افتضاح دادم (درس 4 واحدی که استادش داغونمون کرد تو طول ترم )خفن داغون  بود امتحانش.اما اگه اگه این درس رو پاس نشم حتما" تقلب شده و استادو رئیس دانشکده و همه ی کسایی که ضد حرف منو میزنن تقلب کردنو متقلبند.بعدشم من اصلا" سازمان سنجش رو(با اینکه صلاحیت منو رتبه ی کنکورمو برا ورود به دانشگاه تائید کردن)قبول ندارم.اصلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا"( به ای کیوی خودت مربوط میشه این ماجرا)
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:5  توسط سارا  | 

سلام علیکم

اولا" که دیروز اولین امتحانمو دادم شکر خدا هم خوب بود با اینکه کلی از مباحث امتحانو نخوندم(خب طبعا" نتونستم به اون دو سوال مربوط به اون قسمت ها هم جواب بدم)دیرو رشت غلغله بود.دانشکده ی ما کنار ورزشگاه عضدی قرار داره(خ نامجو).تا چشم کار میکرد طرفدارای دکتر بودن.چه شوری بود بین مردم.

بالاخره با مصیبت ترافیکو...اومدم چالوس.اینجا که دیگه ملت ترکونده بودن.طرفدارای دکتر .البته طرفدارای موسوی هم اتیش روشن کردن) ستاد کروبی هم که جمعیت ملیونی ۵ نفری توش بودن متاسفانه ستاد اقای رضایی موجود نبود...

در مورد قضیه ی هاله نور...به سایت رجا نیوز مراجعه شود.

جناب..... هر طور مایلی.

پریشب برای اولین بار تو عم ۱۹ ساله ی نزدیک ۲۰ سالم برای درس خوندن تا ساعت ۲ شب بیدار موندم.

تا چندروز دیگه جشن پیروزی میگیریم انشاالله.مبارک

التماس دعا(ایام امتحاناست.فرجه هم که برا من یه چیز بی معنیه.تا قبل روز امتحان عادت ندارم چیزی بخونم دیگه درک کن دیگه.پس دعا یادت نره)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:9  توسط سارا  | 

باسمه تعالی

خوانندگان عزیز سلام علیکم

این جناب .. که میان نظر میدن در اسرع وقت خودشونو معرفی کنن برا مناظره نیازمند شدیم بهشون

یابندگان این جناب که در پست اخیر هم نظری مبنی بر بی طرفی نژاد بودنشون دادن مژدگانی خوب و در حد دانشجویی ای دریافت خواهند کرد.

من الله توفیق

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 1:34  توسط سارا 

سلام(این پست رو بعد عید نوشته بودم اما کامپیوترم قاط زده بودو نشده بود بذارم)...

 

 

باز بهار اومدو نصف ملت آلرژیشون شروع شد.منم یه فسقل صدام گرفته مثل سرماخوردگی.

 

حالا بیخیال...راستی امسال عید مازندران بیشترین گردشگرو داشت

 

 

تو آزمایشگاه سلولی برحسب اتفاق با یکی از بچه های شبانه همگروه شدم.که اتفاقا" رشتی هم هست.بهم گفت:اسمت چیه؟

گفتم:سارا، گفت:کجایی هستی؟

من:بهم میخوره کجایی باشم؟

اون:تهران؟ من:نه!!! اون:گیلانی هستی؟

 من:وااااااااااای نه.اون: مشهد؟ من:نه،

 اون:شمالی هستی؟من: (خندیدم) آره

اون:کردستان؟ بنده:نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!!!!!!! اون:کرج؟من: نـــــه!!!اون: اردبیل؟

من:نـــــــــــــــــه!!! گفتم که شمالی ام.نمیخواد بگی خودم میگم، مازندران.

گفت اااااااااااااا کدوم شهر؟من: چالوس

گفت اا چالوس اتفاقا" یکی از دوستای منم تنکابنیه....!!!

من:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!تنکابن بعد چالوسه اما یه 40 دقیقه ای فاصله دارن از هم

گفت:آهان،پیتزا ترنج تو چالوسه؟ گفتم:بله اومدی؟ گفت اره هروقت از چالوس رد میشیم من میگم بریم اونجا پیتزا بخوریم خیلی پیتزاهاش خوشمزست و ...

 

 

والا موندم تو کف!!!شانس آوردم اومده بود چالوس!!!!!میگن رشتی ها کله ماهی خورن.آخه کله ی ماهی فسفر داره ....پس چرا اینجورین؟

 

 

 

 

دعام کن

___________________________________________________________

اینایی که الان دارم میتایپم مال الانه....

خوبه من تو وبم نوشتم طرفدار محمود احمدی نژادما....اما حال میکنم ما در کمال آرامش و رعایت ادب تبلیغ میکنیم اما اون طرفدار نماهای بعضی کاندیداها از هر لغت و چیزی که به ذهنشون میرسه و به دهنشون میاد استفاده میکنن تا...داش احمدی نژاد خیلی مردی.یکم تند رفت اما فقط جواب یکم از تخریب ها رو داد.پایه ی گفتگو با مخالفین هم هستم اما با رعایت کامل ادب.

 

۱۰ روزه مثلا" فرجه ام.دریغ از یه کلمه درس.مشروووووط میشویمالتماس دعا فراوان

پروفایل مدیر وبلاگ

ضمنا" لطفا" این جناب ....که نظر میده خودشو معرفی کنه

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 15:14  توسط سارا  | 

سلام به همگی وای الان یه دور کلی نوشتم ثبت نکرد بعد پاک شد حالا دوباره...اشکال نداره ،میشود میتوانیم کلی راجع به تشریح قورباغه نوشته بودمو اینکه چه جوری با دستای خودم قورباغه رو (که به شدت ازش میترسیدم)با شجاعت گرفته بودمشو میکوبوندم سرشو به یه جای محکم تا بیهوش شه(اهم اهم ما اینیم دیگه) اینکه بعد از چند بار تشریح جونورایی مثل قورباغه و حازون و زالو دلم میخواد همه چیو تشریح کنم مخصوصا" اون گربه ی لوس و دله که همش کنار بوفمونه و تا با پا بچه ها یه دور نازش میکنن کلی ولو و ذوق مرگ میشه و خودشو پخش میکنه.از تابلو بازیه موقع تشریح قورباغه که قورباغه ه از دستمون پریدو دیگه واویلا..... اول از تو مخزن قورباغه ها وزغ در آورده بود (آقای همکلاسیمون)من که رفتم اونو بگیرم (حالا بدون دستکش فکر کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!!!!)تا دستم خورد بهش یهو گفتم وای این خلی چندشــــــــــــــــــــه(کاملا" قیافم مچاله شده بود) و همه هر هر(یخ کنن)و.... ضمنا" حکایتم رو از کاندیداتوری آقای احمدی نژاد اعلام میکنم کلی هم حرف دارم براش باشه واسه بعد. بعدشم اینکه سیستم دانشکدمون قاط داره هرکاری میکنم جواب نظرات رو بدم نمیشه بعدشم باقی بقای شما بعدشم التماس دعا بعدشم ختم جلسه صلوات
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 16:51  توسط سارا  | 

سلام

یه استاد داریم،استاد سلولیمون.درسمون ۴ واحدس.استاده تو کلاس سوال میپرسه هرکی  جواب بده

۱۲۵هزارم بهش نمره ی ارفاقی میده.یعنی ۴ بار بار که بتونی به اون سوالای کذاییش جواب بدی تازه نیم نمره گرفتی ازش.دیرو تو کلاس یه سوالی پرسید گفت هرکی جواب بده ۲۵ صدم -یعنی دوبرابر سوالای قبلیش-نمره میده.

نتونستیم جواب بدیم خودشونو کشتن بچه ها.بعد گفت هرکی جواب بده نیم نمره میدم بهش.دیگه واقعا دیدنی بود کلاس.اما هیچکی نمیتونست درست جواب بده.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

آخر خودش جوابشو گفت

اون سوال جواب نداشت!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:3  توسط سارا  | 

سلام

بازم تبریکات عید.

از برکات سال جدید برا من سرما خوردگی خفنم بود که با دقیقا" شروع سال و از لحظه ی تحویل سال گلو درد نافرمی گرفتم.تا حالا اینجوری سرما نخورده بودم با اینکه هرجا میرفتیم کلی طفلکی بودمو فاز میداد اما نمیتونستم حرف بزنمو چیزی بخورم...خدارو شکر الان بهترم.همچنین خراب شدن گوشیمو بدون گوشی شدنم تو عید(هر از گاهی گوشی یکی رو کش میرم سیممو میذارم توش) اما من گوشی خودمو میخـــــــــــــوام.موتورولای خودمو که فارسی هم دریافت نمیکردو اصل آمریکای جنایت کار بود.

اما یه چیز امسال خیلی بهم فاز داد اینکه از دومادای گرامم با کمال لطافت عیدی گرفتم،بهشون گفتم:من چشام به دستای شماست،هرطور شده ازتون عیدی میگیرم...بیچاره هام خیلی محترمانه بعد تحویل سال بهم عیدی دادن البته با کلی شوخی و لرزش دست و بغضشون...دوماد اولیم که هی میگفت پس نمیدیش؟؟؟

 

 

رفتیم کلاردشت،اول مه داشت هوا،بعدش  برف توپی اومد،خیلی حال داد،بعدم از جاده عباس آباد برگشتیم چالوس.تا حالا نرفته بودم اونجا.خیلی قشنگ بود حتما" برید*

 

 

ّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّّبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــعد آهان با مامانو بابا و امین(پسرخاله) داشتیم میرفتیم خونه ی یکی از خاله هام.تو راه امین گفت سارا بیا مشاعره.منم تریپ پایه برداشتم.حالا جفتمون چیزی بارمون نبود.مامان بابا هم اومدن بازی.مامان که زرتی به زورتی فقط این دوتا بیتو میگفت:من از بیگانگان هرگز ننالم که هرچه با من کرد آشنا کرد و دلی دارم دلی پر سوز از عشق...(بقیش یادم نمیاد)بابا که کم نمیاورد منو امین هم زده بودیم تو خط چرتو پرت گفتن دری  وری میخوندیم بعد میگفتیم شعر نو.تا نوبت مامان میشد و یکی از اون دوتا بیت رو با غش غش خنده میخوند امین از پشت شونه های مامانو میگرفتو میگفت خاله تورو خدا ول کـــــــــــــــــــــــــــن(منو امین پشت نشسته بودیم)کلا" خیلی فاز داد

با اسم امسال خیلی حال کردم.اصلاح الگوی مصرف.این تلنگر برا همه ی ما ایرانی ها لازم بود.

باقی بقای همگی.انشاالله عید خوب با عیدی های پر بار داشته باشیم همه

 

 

التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:41  توسط سارا  | 

سلام

عید همگی مبارک...انشالله سال خوب و قشنگ و پر از معنویتی داشته باشین

آخ جون عیدی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:17  توسط سارا  | 

عرضم به حضور ملت شهید پرور که....هفته ی پیش با خانواده رفته بودیم جایی.موقع   برگشت  پاپا میگفت هرچی ابجی بگه میخوریم(اخه حال ابجی خوب نبود زیاد) منو سامی هم شروع کرده بودیم تو ماشین مسخره بازی که:آبجی اینو میخواد اونو میخوادو ... هرهر میخندیدیم.(الاکی از زبون ابجی میگفتیم)بالاخره بابا شیرینی گرفت منو سامی هم کلی شروع کردیم با خنده غر زدن که ما که دوست نداریم.اصلا" ما دوتا نمیخوریم...(وقتی اینا رو میگفتییم در حال خوردن بودیم)

حالا اینا بیخیال.اودیم چالوس.ما ۳ تا پیاده شدیم که بریم بگردیم.رفتیم یه نوشیدنی بخوریم تو قنادی ترکیدیم از خنده.

اومدیم خونه.من خواستم ذرت مکزیکی (اون موقع عاشقش بودم)درست کنم.با کلی خرابکاری....آخرشم جوری شد که ذرت ها خوب نپخته بودن...خوردن ذرت نیمه خام همانا و از اون هفته تا این هفته مسمومیت بنده همانا.

۳تا آمپول زدم ۱ سرم.کلی غذاهای خوشمزه هم از میل شدن توسط من به خاطر (گلاب به روتون) تهوع و استفراغی که داشتم محروم شدنقرصهایی هم که دکی بهم داده بود عوارضش دیروز شروع شد.حس میکردم چشمامو از دست دادم همه جا تار بود....

از بعد از ظهر تا حالا بهترم خداروشکر(گوش و چشم شیطون و حسود و دشمنام کر و کور)

منتظر عیادت هم وطنان به همراه خوراکیهای خوشمزه میباشم

التماس دعا

پ ن : الان از ذرت مکزیکی و بوش متنفرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:32  توسط سارا  | 

سام عیلیک

من واقعا" شرمنده ی جماعت درایورم.نمیدونم این ننگ رو چه جوری قبول کنم

با کمال شرمندگی باید بگم که از حدودا" یهماه دیگه من با گواهینامه رانندگی میکنم

بله من قبول شدمالبته باید بگم یه غلطی کردم تو اتحان رانندگی قبول شدم رانندگی با گواهینامه بماند.فکر کنم باید برم یه بانک بزنم.هر کی از راه میرسه میگه شیرینی میخواممن هنوز خود گواهینامه رو هضم نکردم نمیدونم این شیرینی رو چیکار کنم.آبجی و دومادم گرام که همیشه به خاطر رانندگی با گواهینامه مسخرش میکردم  از صبح کلید کردن باید شام بدیهرچی گفتم رحم کنین دانشجو ام اصلا" بخوام رانندگی کنمم گواهینامه همرام نمیبرم عمرا" ...باز گیر دادن.منم خیلی مقتدر رو موضع خودم موندم که عمرا" شام بگیرین از من و نهایتش یه ذرت مکزیکی بدم بهتون و...

شام امشب پیتزا بود.از منمن حساب کردمپاپاجون پولشو داد

همسایمون اومده دم درمون.میگه تبریک میگم.من شیرینی خامه ای دوست دارم من گفتم:جااااااااااااااااااان!!!!به چه مناسبت.میگه گواهی نامه

دو نفر دیگم بستنی میخوان.حالا خوبه هنوز گواهینامم صادر نشده.صادر شه میرم پسش میدم.اینجوری نمیصرفه.فکر کنم هزینه ی جریمه دادن از این همه شیرینی مفت ریختن تو شکم ملت کمتر در بیاد

التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 23:56  توسط سارا  | 

سلام سلام

بالاخره شر امتحانا کم شد.شکر خدا

امروز داشتم فکر میکردم کم کم دست به کار شم یه دستگاه تصفیه ی هوای همراه برا خودم بخرم تا بتونم تو رشت نفس بکشم.اقا من نمیدونم اگه سیگار نبود این ملت رشتی چیکار میکردن؟؟؟از هر ۳ نفر بالای ۱۲ سال که تو خیابون از کنارمون رد میشه یکیشون دودکش تشریف داره که با کمال خونسردی دوداشو خالی میکنه تو حلق ما بچه های طفلکی بی گناه دانشجوی مملکتکم کم کارمون به کپسول اکسیژن میکشه با این اوضاع.یه بار تو خوابگاه به یکی از بچه ها که بجنوردیه گفتم اگه بهت بگن رشت و رشتی رو تو یه کلمه بگو چی میگی؟گفت :سیگار!!!

اصلا" همینان که میان لایه ی ازن بدبخت مفلوک رو تیکه پاره میکنن دیگه...

پ ن:شایان ذکر است که مطالب فوق در مورد خانواده ی کوچولو موچولو جون و نازک نارنجی من صادق نیست و هرگونه ارتباط این موضوع با این خانواده تکذیب میشود.در مورد خودشون نمیدونم.از این دوتا هرچی بگی بر میاد

باقی بقای شما

التماس دعا برادران و خواهران دینی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 1:16  توسط سارا  | 

سلام به همگی

 ایام محرم و فرا رسیدن امتحانات ترم رو به همگی هموطنان و دانشجویان تسلیت عرض میکنم.

با شد که مورد عنایت درگاه خداوند متعال قرار بگیریم .

التماس دعا خفن(دوبله)


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 14:4  توسط سارا  | 

سام عیلیک جماعت بلاگر الحمدلله به لطف خدای متعال سارا جون هم خوبه.ملالی نیست جز دوری شما اه دیگه حالم داره از داشگاه به هم میخوره پر شده از این جماعت ترمکی دومادمون میگه تو هم هنوز ترم بوقی هستی(ا وااااااااااااااااااااااااااااااااااااا) وای فکرشو بکن هر جا که میریم تو دانشکده این ترمکی ها وول وول میخورن پر شدن.چه خبره؟چرا اینقدر اینا زیادن؟ تو اتاق مام تو خوابگاه 5 تامون ترمکین.تازه اینا خوبن حداقلش اینه که دهه ی 60 هستن.69 هستن.سال دیگه،دانشکاه پر این دهه 70 دیا میشــــــــــــــــــــــــــــــــــه.ووووووووووووووووووییییییییییییییییییییییی ته چندش دیگه،اقاجون از الان اعلام میکنم که اگه یه روزی ببینم این 70دیا اومدن وارد داشگاه شدن من به نوبه ی خودم انصراف میدم،بعد یهو دیدین سطح علمی کشور به طور چشمگیر و ناگهانی یهو نزول کرد نگین سارا چرا رفتی؟برگرد،برنمیگردم عمرا" از همین الان دارم پیشگیری قبل از درمان رو بهتون یاد میدم *** *** *** وای خدای من مزاحم تلفنی داشتنم دنیای خودشو داره ها،گوشی من فارسی دریافت نمیکنه(اصولا" مزاحم تیکه پاره هم بکنه خودشو من جواب نمیدم جز بعضی اوقات تحت اغفال جماعت رفقا) یه یارویی زنگ میزدو زرتو زورت س م س فارسی میداد.آقا چشمت روز بد نبینه من یه بار به این بنده خدا گفتم فارسی نفرست گوشیم دریافت نمیکنه فینگلیش بتایپ.وااااااااااااااااااااای دیگه از اون روز به بعد تو اتاق ولو بودیم با بروبچز از خنده،طرف تمام زورشو میزد انگلیسی مینوشت.از جملات قصارش هم اینا بودن Helloo how are you? I am neurse what a bout you? What are you? I am toenty seven? …. از ساعت 10 شب هم شروع میکرد هر شب س م س دادن تا 5 6 صبح.هر صبح کلی با روحیه و خنده میرفتیم دانشگاه *** *** *** طی یک عملیات انتحاری یه سرعت بعد از آبجی، سامی رو هم وارد جرگه ی متاهل ها کردم حالا تو خونمون من تنها مجرد هستم،به امید روزی که همه کفتری زندگانی کنند *** *** *** دعا برایم فراموشتان نشد. پ ن: یکی از این ترمکی های اتاقمون که رتبش 970 منطقه 3 شده(حسابی رو مخ ما راه میرفت با این رتبه ی منقه 3ایش) خیلی اصطلاحات گاگولانه ای از خود تراوش میکنه(تو صحبتای جدیشا!!!) مثلا" میگه نشنویدم(نشنیدم منظورشه طفلک) بهش میگم خب با این مدل گفتنت امر شنیدو رو صرف کن ببینم،یا نهیشو صرف کن،میشه نشنوو یا بشنوو؟؟ یا مثلا" میگه منم از خواب پا کن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(بیدار کن دیگه؟) و....... میگم این ترمکیا یه چیزیشون هستا...بعد بیان بگین آاااخی به ترم اولیا چیکار داری ای داد بیداد
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 22:6  توسط سارا  | 

سلام علیکم و رحمته الله و برکاته

اومدن ماه رمضون مبارک

افطار و سحر تا میتونی بخورررررررررررر

نوش جونت

من از اونجایی که خفن تنبل تشریف دارم و عشقم تو دنیا خوابه سحر بیدار نمیشم

به خاطر همین خوابم تو خوابگاه بهم میگفتن کوالا

از جمله اسمهای دیگه ی بنده هم شیر برنج.گچ دیوار.جیغ جیغووووو.پاپولی(معنیشو نمیدونم از رو باحالی یهیم میگفتم پاپولی ماپولی)عسلی.استاد و.... بود.

التماس دعا خفن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:38  توسط سارا  | 

سلام

امروز داشتم به این یه مدتی که سر نزدم فکر میکردم.هنوز نمیدونم کارنامم اوضاش چه ج.ریه.زیادم علاقه ای به دونستنش ندارم. 

داشتم به اتفاقاتی که تو این مدت افتاد فکر میکردم.

تصمیم قطعیم برا رفتن به اعتکاف

فوت مامانبزرگ(که اعتکاف هم نشد برم به خاطر مراسم و...)برا شادی روحش یه فاتحه بخون یا صلوات بفرست.ممنون

۱۹ ساله شدنم تو ۲۳ تیرماه که میلاد امام جواد(ع)هم بود(که برابر با سوم مامانبزرگ شد)

عمل بینی ماری جون که قرار بود کمپوتاش نصف نصف بشه.اما نامرد فعلا" چیزی برا من نذاشت(از یه ماه پیش برا کمپوتاش زنبیل گذاشته بودم)

عروسی آبجی که چند روز دیگست

و یه سری مسائل که اذیتم کرد

چرا یه سری از ملت با افراد مذهبی مشکل دارن؟چرا فکر میکنن با بد برخورد کردن باهاشون به جاهای خوبی میرسن؟فکر میکردم دارم تو یه جامعه ی مسلمون زندگی میکنم اما میبینم که هرچی ظاهرت به رعایت دستورات دینت نزدیک تر باشه غریب تری(راستی غربت چه رنگیه؟)

گرچه من هرچی بیشتر رفتار بد و زننده میبینم رو تصمیم مصمم تر میشم یکی میگفت: وقتی میبینم همه باهام موافقن میفهمم که اشتباه میکنم.پس کار من درسته.اسلام دین وهربونی.ما مهربون  و جدی هستیم...

من سارا ۸۶ هستم.با افتخار میگم که یه مسلمونم از مسلمون بودنمو انجام دستورات دینم لذت میبرم

.اعیاد شعبانیه رو به همتون تبریک میگم شاد باشید

التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 23:34  توسط سارا  | 

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته

زندگی وبلاگی داشت یادم میرفتا.یهو به خودم نهیب زدم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی سارا کجایی و در چه خواب غفلتی فرو رفته ای که وبلاگ نویسانو وبلاگیانو وبگردانو بلاگفاییان گوش فرا نهاده اند و چشمها دوخته اندو گشوده اند تا نسیم وبلاگی خبری از برایشان به ارمغان ببرد.

هیچی دیگه گفتم بیام یه حالی به ملت شهید پرور بدمو خیر دنیا و آخرتو برا خودم بخرم.

چند شب مامان و بابا و سامی نبودن.یعنی رفته بودن خونه ی آبجی.آخه ابجی مزدوج شده(الانم که دارم اینا رو مینویسم با همسر گرام نشستن با شماره ی خونشونو گوشیاشون هی میس میندازن برام).انشاالله واسه باقی جماعت مجردین.

هیچی دیگه رفقای مام خونه خالی دیده بودن حمله کرده بودن اینجا.(البته مریم و فاطی و نیلوفر همسایه های دیوار به دیوارمونن)دیشبم که شب آخر بود نازک نارنجی(یا همون حاج خانوم خودمون)قدم رنجه فرمودنو خودشو انداخت به ما.بماند که هر روز که ماری میرفت خونه بهش میگفتن شما چرا اینقدر جیغ و داد میکنسنو میخندین نصفه شب.

دیشب که تا 6 بیذار بودیم.پریشب تا 5/3.شب قبلش تا 5/4.شب اولم تا 3 این حدود.دیشب که بساط کتک کاری بود بعد اذون صبح.دیگه تصمیم گرفتیم بخوابیم هی حرف میزدیمو هر هر هر.بعد هی مریم میگفت همه در سکوت بودن ناگهان خری گفت.حالا همه هر هر خنده و کتک کاری که صدای یکی در بیادو اون بشه خره.جالب اینه که نازک نارنجی رو که میزدیم اصلا" تکون نمیخورد و خیلی مظلومانه میگفت:منو چرا میزنیییییییییییی؟

ماهام دیگه کر کره خنده.

حالا از فعالیت قبل از ساعت خوابمون بگم که باعث شد ادبو تربیتو سربزیریه بعضی از فامیلا(جماعت ذکور)بره زیر سوال.بعضی هاشونم واقعا  باعث شدن بخندیم.خلاصه این که خیلی حال داد.یه سری هم صداهاشون ظبط شد.البته نه به قصد مزاحمت برا خنده.

خب اینارو بیخیال.خودت چطوری؟چه خبر؟

التماس دعا

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:14  توسط سارا  |